تُهی‌تر از این دست ، دستی نیست
رها مانده‌تر از این قلب ، قلبی .

به بوستان من اگر کسی گذرش افتد
گمان برد که به ملک مرده‌گان شده ا‌ست اندر .

به خاک خشک قدم می‌نهم تنها
هوای دوری‌ قلب خویشتن دارم .

نه یورش سنگین تندبادی سخت
تهی و خرد مانده به‌ جای رنج من است .

کشیده‌اند ساقه‌های خشک کنار پای‌ام قد
سموم در پی‌ام روانه گردیده ا‌ست .

شتاب نداردم این قلب در کشاندن‌ام سویی
به گردش خیزاب‌های سخت و بلند .

همیشه تکیه دهم خسته در شبان‌گاهان
به‌روی قامت مانده‌ی درختان سر .

تمام راه‌ها برابرم ویران
گرفته گردشان گیاه و سبزه را در بر .

...

تو را وداع خواهم گفت روزی ای خاک زندگانی بخش
و عزم ترک باغ‌های ویرانه خواهم کرد .

دل‌ام هوای غریو دریای مرگ را کرده است
که در درون قلب خویش نگاه‌دار آن‌ام من .

ترجمه : « مرتضی محمودی »

http://vazna.com/article.aspx?id=1700