برای " آنا ماگدالنا باخ " رازهای دیگر این هتل عجیب و غریب به سادگی این یکی نبود . سیگارش را که روشن کرد ، دستگاه تنظیم نور و صدا به کار افتاد و آوای آمرانه به سه زبان یاد آوری کرد که سیگار کشیدن در این اتاق _ تنها اتاقی که در این شب جشن گیرش آمده بود _ ممنوع است ، به ناچار از مسؤل هتل کمک خواست . بعد فهمید با همان کارتی که در اتاق را باز کرده ، می تواند چراغ و تلویزیون را روشن کند و کولر و دستگاه پخش موسیقی را به راه اندازد . مامور هتل نشانش داد که چطور می تواند با دگمه های الکترونیکی نصب شده روی وان گرد ، تلاطم جنسی را در جکوزی تنظیم کند .
     از شدت کنجکاوی پیراهنی را که زیر آفتاب گورستان خیس عرق شده بود از تن در آورد و برای این که آرایش موهایش برهم نریزد ، کلاه حمام به سر گذاشت و خود را به دست امواج پر جنب و جوش کف ها داد . با خوشحالی شماره تلفن خانه اش را در خارج گرفت و برای شوهرش فریاد زنان از حال حقیقی خود گفت :

_ « نمی دونی چقدر بهت احتیاج دارم »

     و با چنان شور و حالی او را تحریک کرد که شوهر از آن طرف سیم ، خروش ِ پُرجوش ِ هوس را در وان حس کرد و گفت :

_ « آه ، یادت باشه این یکی رو به من بدهکاری . »

     برای این که مجبور نشود دوباره لباس به تن کند ، فکر کرد می تواند از همان خلوتگاهش سفارش غذا بدهد ؛ ولی چون قیمت پذیرای در اتاق گران تمام می شود ، تصمیم گرفت مثل آدم های معمولی ، شام را در کافه تریای هتل بخورد . با وجود این که پیراهن سیاه ابریشمی راسته اش برای مد روز زیادی بلند بود ، ولی به آرایش موهایش می آمد . پیراهن دکولته به او حس نیمه لخت بودن می داد ؛ در عوض گردبند ، گوشواره و انگشتری که نگین زمرد بدلی داشتند ، روحیه اش را بالا می بردند و برق چشمانش را درخشان تر می کردند .
     وقتی برای شام خوردن پایین آمد ، ساعت هشت شب بود . سریع غذایش را خورد و چون از گریه بچه ها و جیغ کر کننده موسیقی اعصابش خرد شده بود ، تصمیم گرفت به اتاقش برگردد و رمان " روز سه گانه " را که از سه ماه پیش شروع کرده بود ، بخواند . آرامش راهرو هتل سرحالش آورد . هنگام عبور از سالن رقص ، متوجه زوج حرفه ای شد که والس امپراطور را با ظرافت تمام می رقصیدند . چنان مجذوب رقصشان شده بود که همان جا ایستاد تا آن دو صحنه را برای مشتریان معمولی خالی کردند . صدای گرم و مردانه ای پشت اش را نواخت و او را از رویا بیرون آورد :

_ « برقصیم ؟ »

     آن قدر بهم نزدیک بودند که بوی ملایم تن مرد از ورای کرم بعد از اصلاح به مشامش می خورد . از کنار شانه نگاهش کرد ، نفسش برید و پریشان گفت :

_ « ببخشید ، لباسم برای رقص مناسب نیست . »

     مرد بلافاصله جواب داد :

_ « خانم ! شما لباس را می پوشید نه لباس شما را . »

     از این حرف ، آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه دستی به سینه های سرحال ، بازوان لخت و باسن سفت اش کشید تا مطمئن شود آن ها همان طوری هستند که باید باشند . دوباره از ورای شانه نگاهش کرد _ نه برای این که او را بشناسد _ به خاطر این که مرد را با چشمانی که زیباتر از آن را هرگز نخواهد دید ، آشنا کند . سپس با ناز گفت :

_ « خیلی لطف دارید . دیگر هیچ مردی از این حرف ها نمی زند . »

     در این لحظه مرد کنارش ایستاد و بدون گفتن کلمه ای دعوتش را برای رقص تکرار کرد . آنای آزاد و تنها در جزیره اش که گویی در حال سقوط به گودالی است ، با تمام نیرو به دستی که به طرفش دراز شده بود ، چنگ انداخت . آن ها سه دور والس به شیوه قدیمی رقصیدند . آنا از همان اولین قدم های رقص ، از بی پروای او در حرکات ، حدس زد که مرد می باید یکی از این حرفه ای هایی باشد که از طرف هتل استخدام شده تا شب های هتل را گرم کند . با حفظ فاصله خود را به دست او سپرد تا در چرخش افسار گسیخته رقص هدایتش کند . مرد در حالی که چشم در چشم او دوخته بود ، گفت :

_ « شما پری وار می رقصید . »

     آنا می دانست که این حقیقت دارد و این را هم می دانست که برای کشاندن به رختخواب همین تعریف ها را از هر زن دیگری نیز می کنند . وقتی نوبت به دومین والس رسید ، مرد خواست تا آنا را در آغوش بگیرد اما آنا نگذاشت نزدیک تر شود . پس در حالی که بدن آنا را همچون گلی بر سر انگشت می برد ، سعی کرد استادانه برقصد . در میانه والس سوم آنا احساس کرد مدت ها است که او را می شناسد ؛ تصورش را هم نمی کرد مردی با شگردهای کهنه شده ، ظاهری به این زیبایی داشته باشد . پوستی روشن ، چشمانی آتشین در پس ابروان پرپشت ، موی سیاه برق زده که با فرقی صاف از وسط جدا شده و اسموکینگ ابریشمی کرم رنگ مخصوص مناطق حاره که روی اندام باریکش خوب نشسته بود ، همه تصویر مردی خوش پوش و خوش سلیقه را کامل می کرد . همه چیزش مثل ادا و اطوارش ساختگی بود ، با این همه به نظر می رسید که چشمان تب آلودش تشنه ترحم اند .
     بعد از آخرین دور والس ، بدون سوالی از آنا او را به سمت میزی در گوشه خلوتی برد . ضرورتی هم نداشت بپرسد ؛ آنا پیشاپیش دنباله ماجرا را می دانست و از این مرد که سفارش شامپاین داده بود ، خوشحال شد . نور ملایم سالن فضا را دلپذیر کرده بود و هر میزی خلوت خود را داشت .
     آنا ماگدالنا حساب کرد که مرد همراه نباید بیش از سی سال داشته باشد چون از رقص " بولرو " به کلی بی اطلاع بود . خودش رقص را با ظرافت کامل اداره کرد تا حریف ضرب آهنگ آن را یاد بگیرد ، با این حال فاصله نگه می داشت تا نکند مرد خون داغ شده با شامپانی را در رگ هایش حس کند . اما علیرغم میلش ، مرد او را نخست با ملایمت و سپس با همه زور بازو در آغوش گرفت . آنا روی ران هایش همان چیزی را حس کرد که مرد می خواست به نشانه ی قلمرو فرمانروایی اش به نمایش بگذارد . به ضربان خون در رگ ها و تندتر شدن نفس هایش لعنت فرستاد و موفق شد با دومین بطری شامپانی مخالفت کند . مرد متوجه شد و او را به قدم زدن روی ساحل دعوت کرد . برای پوشاندن ناراحتی اش ، آنا با شیطنتی دلسوزانه گفت :

_ « می دانید من چند سالمه ؟ »
_ « فکر نمی کنم شما سنی داشته باشید . »
_ « پس همان سنی است که شما فکر می کنید . »

     هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که خسته از این همه دروغ ، تصمیم گرفت تن اش را در برابر این انتخاب محتوم بگذارد ؛ یا حالا یا هیچ وقت . از جا بلند شد و گفت :

_ « متاسفم . »

     مرد از جا پرید و پرسید :

_ « چی شد ؟ »
_ « باید بروم . شامپانی به من نمی سازد . »

     مرد برنامه های مناسب تری را پیشنهاد کرد ، غافل از این که وقتی زنی تصمیم به رفتن بگیرد ، هیچ قدرت انسانی یا الهی نمی تواند مانع او شود . بالاخره کوتاه آمد و گفت :

_ « اجازه می دهید شما را برسانم ؟ »
_ « نه ، مزاحم نمی شوم و برای این شب فراموش نشدنی متشکرم . »

     آنا از همان لحظه ورود به آسانسور احساس ندامت داشت و از دست خودش سخت به خشم آمده بود ، ولی از این که بجا و مناسب عمل کرده بود ، راضی بود و این امر او را تسلی می داد .
     وارد اتاقش شد . کفش هایش را از پا در آورد . خود را روی تخت انداخت و سیگاری روشن کرد . در همین موقع زنگ در را شنید و به هتلی که قوانینش حتی به خلوت مشتریان احترام نمی گذارد ، لعنت فرستاد ؛ اما این قانون نبود که به در می کوبید ، مرد بود .
     در فضای نیمه تاریک راهرو ، مرد شبیه آدم های مومی موزه بود . آنا بدون هیچ رو در بایستی همان طور که دستگیره در را نگه داشته بود ، خیره نگاهش کرد ولی بالاخره کوتاه آمد و به او راه داد . مرد طوری داخل شد که گویی خانه خودش است . گفت :

_ « چیزی به من تعارف نمی کنید ؟ »
_ « از خودتان پذیرایی کنید . چون من به هیچ وجه نمی دانم این سفینه فضایی چطور عمل می کند . »

     بر عکس ، مرد که با همه چیز آشنا بود با مهارت یک رهبر ارکستر نور را کم کرد ، موزیک متن را به راه انداخت و از بار کوچک دو گیلاس شامپانی پر کرد . آنا چنان وارد بازی شد که گویی دیگر خودش نیست بلکه نقش انا را بازی می کند .
     به سلامتی هم می نوشیدند که تلفن زنگ زد . آنا دستپاچه گوشی را برداشت . مسئول امنیت هتل دوستانه تذکر داد که بعد از دوازده شب هیچ مهمانی حق ندارد در اتاقی بماند مگر این که اسمش در دفتر هتل ثبت شده باشد . آنا شرمنده حرفش را قطع کرد و گفت :

_ « لازم نیست توضیح بدهید . خواهش می کنم مرا ببخشید . »

     در حالی که مثل لبو سرخ شده بود ، گوشی را گذاشت . مرد که گویی اخطار را شنیده است آن را با یک استدلال ساده توجیه کرد :

_ « این ها مورمون متعصب هستند . »

     بی معطلی او را برای تماشای ماه گرفتگی به ساحل دعوت کرد . این خبر برای آنا تازگی داشت ، چون از بچگی هیجان زده ماه گرفتگی بود و تازه تمام شب را هم به مبارزه بین وسوسه و پرهیز گذرانده بود ، این بار هیچ بهانه ای جدی برای رد کردن این پیشنهاد نداشت . مرد گفت :

_ « راه گریزی نداریم . این سرنوشت ما است . »

     همین که صحبت از ماوراء طبیعت شد ، باقیمانده ی وسواس های آنا نیز از بین رفت . آنگاه با کامیونت مرد برای تماشای ماه گرفتگی به لنگرگاه پرت و دور افتاده ای رفتند که نخلستانی آن را در بر گرفته بود و هیچ اثری از مسافری دیده نمی شود . در افق سوسوی چراغ های شهر به چشم می خورد و در آسمانی که زلال بود ، ماهی تنها و افسرده .
     مرد ماشین را در پناه نخل ها جا داد ، جوراب هایش را در آورد ، کمربندش را باز کرد و صندلی ماشین را خواباند تا ولو شود . آنا کشف کرد که کامیونت فقط دو صندلی جلو دارد و کافی است دکمه ای را فشار بدهی تا هر دو تبدیل به تختخوابی شود . باقی شامل یک بار کوچک ، یک دستگاه پخش موسیقی با ساکسیفون " فوستو پاپتی " و یک جا برای توالت بود که از بیده متحرکی که پشت پرده ی کپک زده قرار داشت ، تشکیل شده بود . آنا همه چیز را فهمید و گفت :

_ « خسوفی در کار نیست ، چون ماه باید قرص کامل باشد در حالی که امشب ربع رخ است . »

     مرد همان طور مسلط گفت :

_ « پس کسوف در پیش است و حالا حالاها وقت داریم . »

     نیازی به مقدمه چینی دیگر نبود هر دو می دانستند جریان از چه قرار است و آنا می دانست از اولین دور رقص ، این تنها چیز متفاوت است که مرد می تواند به او تقدیم کند . شگفتزده بود که مرد با چه مهارت جادویی لباس های او را مثل پوست پیازی ، لایه لایه و در حقیقت نخ به نخ با نوک انگشت از تنش بیرون می آورد .
     در اولین دور آنا از درد بیحال شد و احساس توهین وحشتناکی داشت ، مثل مرغی که دارند لنگ هایش را از وسط شقه می کنند . نفس اش تنگ شد ، عرق سردی بدنش را خیس کرد و برای این که کمتر از مرد جلوه نکند از غریزه بدوی خود کمک گرفت و آنگاه هر دو خود را به دست لذت وصف ناپذیر آن نیروی وحشی ای سپردند که با نرمش مهار شده بود .

     مسئله ی آنا ماگدالنا نبود که مرد را بشناسد . حتی سعی هم نکرد بفهمد کیست . تنها سه سال بعد از آن شب فراموش نشدنی بود که طرح صورت خون آشام غمگینی را در تلویزیون دید که به عنوان کلاهبردار و جاکش بیوه های تنها و سرحال ، و قاتل احتمالی دو تن از آن ها تحت تعقیب پلیس کارائیب بود .

« ماهنامه سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی لوموند دیپلوماتیک به زبان فارسی » ؛ ترجمه : « آزیتا »