تبليغاتX
یه سر و دو گوش 2
یه سر و دو گوش 2
ایستگاهی برای خواندن داستان و شعر

هر سلامی را بدرودی است و هر شروعی را پایانی ...

خداحافظ همین حالا

http://www.yesarodogosh.blogfa.com

http://www.yesarodogosh3.blogfa.com

|+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:0  توسط « مهدی محبی » 

« پلنگ » ؛ « هرمز شهدادی »

     من چهره اش را ندیده ام . می دانم قد بلند است . دست های پهن دارد . چهارشانه است . عظلانی است . راه که می رود حالتی شبیه جهیدن دارد . گاهی آوازی زمزمه می کند . روزها تا ظهر می خوابد . حوالی غروب از جا بر می خیزد . از خانه بیرون می آید . کوچه خاکی را طی می کند . از بقالی سر کوچه دو بسته سیگار اشنو می خرد . باز می گردد . به زیرزمین می رود . روی تخت چوبی دراز می کشد . سیگار می کشد .

در صورت تمایل جهت خواندن داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:16  توسط « مهدی محبی »  | 

« سلام ، رسیدن بخیر » ؛ « مهدی محبی »

     سال ۱۳۸۰ . تابستان سال ۱۳۸۰ . بعد از اتمام تحصیلات و معافیت سربازی به دنبال کار . اولین تجربه . شرکت ... .

_ « ما یک جای خالی داریم و یک نیرو می خواهیم ، اما ... »
_ « اما چی ؟ »

در صورت تمایل جهت خواندن داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:20  توسط « مهدی محبی »  | 

متن کامل رمان بلند « شب هول » ؛ شاهکاری از « هرمز شهدادی »

وحشت همیشه با ماست
مثل خدا که همیشه با ماست

توضیحی مختصر درباره رمان بلند « شب هول »
شاهکاری از « هرمز شهدادی » :

http://www.yesarodogosh2.blogfa.com/page/1.aspx

دانلود متن کامل رمان « شب هول » با فرمت PDF :

http://www.4shared.com/dir/18755760/ce1da091/sharing.html

 

|+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:25  توسط « مهدی محبی »  | 

دو شعر از « حجت صوفی »

« حرف های سفر »

رفتن به سمت رفتن
و باز ماندن از ماندن
این همه
محدوده ای ست برای حرف زدن
و حرف زدن محدوده ای برای رفتن

#

« دو درد »

دو فرد
دو درد
دو فرد دردناک

به هم
و دردهایشان
می پیچند

و به هم
و دردهایشان
گره
می خورند

به گره
و درد گره
می پیچند

و از هم
و دردهای هم
باز می شوند .

http://www.degaran.com/sher/hojjatsoufi.html

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:8  توسط « مهدی محبی »  | 

« مزه قهوه » ؛ « مهدی محبی »

     از بس که به مغازه " حسن آقا " رفته بودم ، شده بودم مشتری ثابتش . همیشه هم که فقط یه چیز سفارش می دادم ، " شکلات گلاسه " . حسن آقا هم اگر کاری نداشت در حالی که یه استکان چای دستش بود ، می آمد و پشت میزی که نشسته بودم می نشست و با هم گپ می زدیم و از هر دری صحبت می کردیم .

در صورت تمایل جهت خواندن داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:5  توسط « مهدی محبی »  | 

« باران » ؛ « مهدی فرجی »

امشب گمانم « نم نمک » باران بیاید
بوی غریب کاگل از ایوان بیاید
من شعله فانوس را پایین کشیدم
هر چند نور از سمت باغ خان بیاید
شومینه خاموش است و سفره خشک و خالی
من آب خواهم شد اگر مهمان بیاید
یک چای می چسبد با شیرینی شعر
آن هم اگر راضی شود آسان بیاید
#
یک مشت شعر عاشقانه روی میز است
من چای خواهم ریخت تا مهمان بیاید

" هزار اسم قلم خورده " ؛ انتشارات " مرنجاب "

|+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:45  توسط « مهدی محبی »  | 

« خرگوش فداكار » ؛ « سالتیکوف شچدرين »

    خرگوشی نسبت به گرگی خطايی كرد . خرگوش از نزديک لانه گرگ دوان می گذشت كه گرگ او را ديد و صدا زد : « كوچولو ، يک لحظه صبر كن .»     
    ولی خرگوش نه تنها اطاعت نكرد ، بلكه بر سرعت خود افزود . خوب ، معلوم است كه گرگ در سه جست به چنگش آورد و گفت :

در صورت تمایل جهت خواندن داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط « مهدی محبی »  | 

« خرس ها در حكومت » ؛ « سالتیکوف شچدرین »

     جنايات بزرگ غالبا عناوين افتخار آميزی بخود می گيرند و با همين عناوين جزو حوادث مهم تاريخ می شوند . بر عكس جنايات كوچک معمولا داغ ننگ برخود دارند ، نه تحسين معاصران را بر می انگيزند و نه تاريخ را گمراه می سازند ...

در صورت تمایل جهت خواندن داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط « مهدی محبی »  | 

« زن زيادی » ؛ « جلال آل احمد »

     ... من ديگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم ؟ اصلا ديگر توی آن خانه که بودم انگار ديوارهايش را روی قلبم گذاشته اند . همين پريروز اين اتفاق افتاد . ولی من مگر توانستم اين دوشبه ، يک دقيقه در خانه پدری سرکنم ؟ ...

در صورت تمایل جهت خواندن ادامه استان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط « مهدی محبی »  | 

« ضحاک مار دوش » ؛ « سعیدی سیرجانی »

ضحاک مار دوش
روزی اگر يگانه دوران خويش بود
وآن زادگان بوسه ابليس ، مارها
ــ بر شاخ شانه هاش شکفته گل عذاب ــ
با مغز يک جوان ، دو جوان رام می شودند
و آرام می شودند ،
اينک نوادگانش بر پهنه زمين
بيش از هزارها
بوسيده کتف هاشان ابليس کهنه کار
بر آسمان دوزخی شانه هايشان
رسته به جای بوسه شيطان ، ستاره ها

گر کاوه ــ داغدار و خروشان و بی امان ــ
با پاره چرم چون جگر لخت لخت خويش
روزی قيام کرد ،
وز اشک خلق ، سيل خروشان فتنه خاست
وز تير آه ، برق جهان سوز کينه جست
وز موج ناله ، تندر فرياد بردميد
وآن سيل خشم و برق دمان ، رعد بی امان
دوران ماردوش ستمگر تمام کرد
درمان اين ستاره به دوشان که می کند ؟

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:35  توسط « مهدی محبی »  | 

« هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی ؟ » ؛ « سعیدی سیرجانی »

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

هیچ دانی چه گرانبار غمی است
کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن
فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیاه کار هوسباز سراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی

هیچ می دانستی
چه غم جانکاهی است
نوز برنامده از چاله ، فتادن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته تزویر شوی

هیچ دیده ای در پهنه گیتی جایی
کاندر او نسل جوان
از پس عمری شور طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی که گرفته ست به دوش
مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد ، اگر
بشنود از تو دعایی که :
                               برو پیر شوی

هیچ باور داری
زیر این بر شده دُود وَش زنگاری
سرزمینی است عجب
همه چیزش وارون
کاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده گریان خوب است و لب خندان بد
موهبت های خدا فقر و نیاز و مرض است
که کنی عصیان ، روزی تو اگر سیر شوی

هیچ پنداشتی ای بسته به آینه امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راهپیمای جهان فردا
کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمین گیر شوی
وندر این دامگه جهل و جنون رزق و ریا
به گناهی که چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوک مرد افکن تکفیر شوی

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی ...

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:34  توسط « مهدی محبی »  | 

« نفر سوم » ؛ « مهدی محبی »

     دو زندانی از میان میله های زندان به بیرون نگاه می کردند . یکی آسمان لاجوردی را می دید و دیگری گل و لای حیاط زندان را ، اما دیگری ساکت و مغموم در انتهای سلول بر روی زمین نشسته بود و آن دو را می نگریست ، گوی در این جهان نبود و بر پشت خود باری به سنگینی صخره سیزیف احساس می کرد ...

در صورت تمایل جهت خواندن متن کامل به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:10  توسط « مهدی محبی »  | 

« فضايل و رذايل » ؛ « ساليتکوف شچدرين »

    فضايل و رذايل از روزگاران ديرين بر اثر دعوای خانوادگی از هم جدا افتاده بودند . رذايل زندگی را بشادی می گذراندند و كارهای خود را با هوشمندی انجام می دادند . حال آنكه زندگی فضايل درخشان نبود . در الفبای هر چيز و در كتاب های درسی از آنان بعنوان نمونه ياد می شد . با اين حال علی رغم اين افتخار ، آنان نهانی هميشه می انديشيدند : « آه ، چقدر عالی بود اگر ما هم می توانستيم ، مثل رذايل معاملات پر منفعتی ترتيب بدهيم ! » و اين همان چيزی بود كه آنان در نهان می كردند ...

در صورت تمایل جهت خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 7:57  توسط « مهدی محبی »  | 

« احمدو » ؛ « سعیدی سیرجانی »

     هم ولایتی بلند آوازه ما " احمدو " را نه شما تهرانی ها می شناسید و نه حتی با تلفظ درست نام نامیش آشنا هستید . لطفا آن لبخند تمسخر را از گوشه لبتان مرخص فرمائید و زمزمه اعتراض را هم قطع کنید که : « تلفظ درست یعنی چه ؟ احمدو ، احمدو است . » ...

در صورت تمایل برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:21  توسط « مهدی محبی »  | 

چند شعر از « و. م. آيرو » از مجموعه ی « اعتراف‏های گريز »

اسطوره‏ها
ــــــــــــــــ

اين‏جا در اين شهر
اسطوره‏هايی زيسته‏اند
شادخوار و شرابخوار
آن‏ها در مراكز پرجمعيت شهر
همطرح شرّه‏های خونی
كه از زير دامن‏هاشان می‏ريخت
رقصيده‏اند

و بادی مشترک
كه از رقص دامن‏های پرپری‏شان بر می‏خاست
روزنامه‏ها را بر فراز شهر می‏گسترد
تا ما كلامی كه از آسمان نازل می‏شد را نبينيم ،
با اين همه اسطوره‏های شرابخوار
از نورگير بزرگ‏ترين گل‏خانه‏ی شهر می‏ديدند .

آن‏ها باهم به‏هم خيانت كردند
تا ما جنايت آسمان را دريابيم
آن‏ها فقط از ترس‏هايمان می‏ترسيدند .

آه ، ای كاش
بر پستان تمام اسطوره‏ها چنگ می‏زدم
تا از درک احساس دردشان
تأويل لذت شيرخوارگی خود كنم .

من مرده‏ی اسطوره‏های شهر بوده‏ام
آن‏ها مادران مصنوعی‏ام بوده‏اند
و مدام ، با پستان‏های سيليكونی
بر سكوی كاشی ديسكوهای منبت‏كاری‏ شده
استريپتيز می‏كرده‏اند
و من اين ‏همه شير دوست داشته‏ام
و اين‏ همه در بچگی ، قبل از مكيدن پستانی از
پستان‏های مادران خود ، اسهال گرفته‏ام .

حالا كه شهر گذشته
مرتفع شده‏ ست
من اين ‏پايين
به جنايت‏های فردی خود دامن می‏زنم
و خود خواسته
چهره‏ام را با روزنامه‏ای سوراخ می‏پوشانم
بايد عرض كنم كه ديگر از اسطوره‏های شهر خود
شرمم می‏گيرد
كه بنويسم
نمی نويسم ديگر ، نه .

حالا كه نوشتم
شرم من از حلقومم
ــ نوشانوش ــ
به انتهای كبد می‏ريزد .

نوش ،
اسطوره‏های شرابی‏رنگ !
من به‏دامان شما بازگشته ام ، خوشحاليد ؟
پس ليوانی شير و سيگاری
از پس اين‏ همه سرگيجه تعارفم كنيد !

من به‏سلامتیِ دامن‏هاتان
با لكه‏های عادت ماهانه يا روزانه ( فرقی نمی‏كند )
شعر ، پشت شعر
می‏نوشم .

نمايش نا . . .
ــــــــــــــــــــ

بلوغ را در پيراهنی خاكستری آوردند
من چشم‏هايم را بستم تا خون نپاشد به‏ صورتم
بازش كنيد
حالا كه دست‏هايم از آن تماشای شماست
تماشاتان كه نقطه ‏نقطه‏ی رمز را بر صورت جنين نديد ــ
چگونه بر تماشاخانه‏ی چشم‏هايم دست گذاشت ؟!

نمايش حقير جثه‏ی بزرگ و فنج‏های آويزان ــ
( چيزی قديمی نيست ؟ )
من يک كلاه شاپو كم دارم
تا در گوشه‏ی اين صندلی آخر
اين واژه‏ها را به‏پهلو بخوابانم و از آن ، آن كلام مهیّج را بی‏آويزم .
گوشت‏ها را بی‏آوريد
درهای پشت سر بسته ‏ست
حالا رژه‏ی گوشت‏ها
در اونيفورم‏های طوسی يكدست
باور كنيد تازه‏اند و لخم
پدرم آن‏ها را از قصاب سر نبش كه دوستش است ،
                                        و كمونيست بوده است ،
                                           تنها ماياكوفسكی را دوست نداشته است ،
                                                                                       گرفته است .

پرده
پرده
پرده
وقتی مرد باكره
پرده از بلوغ بر ‏می‏دارد
همه دست می‏زنند ، دست می‏زنند بر دلم
وقتی كه دل ريسه می‏روند و روح‏القدس بر صليب چنگ می‏زند
يا گيتار
يا چيزی شبيه آن .

پرده
پرده
پرده
من پشت پرده‏ی مذهب ديگری ( كه نامش را حالا نمی‏دانم )
خود را پنهان كرده ،
انگشت‏ به‏ دهان می‏گويم :

آن‏سوی پرده ــ بلوغ ــ دوباره نابالغ خواهد شد . . .

اعترافی در دايره
ــــــــــــــــــــــــ

از دورهای بی‏دور
و خواب‏هايی كه خواب ، برايم نمی‏شود
صدای بوسه‏های قديمی آن مرغ
در آينه برخاست ،
وقتی كه مولوی در دايره می‏خواند
و مرغ در زير شولای مقدس نيما با خودش لواط می‏كرد .

آه اگر جفتی نداشتم و اصل من از من بر ‏می‏خاست
و اين صدای بوسه‏ی قوی كه از دوران O بر‏می‏خيزد ،
معنای شاخه و دست را يكی می‏كرد ؛ من می‏پراندمش
تا مسخ سرپنجه‏های مولوی ، و با عرض معذرت از نيما
تا ابد
در آينه
با خودم می‏خوابيدم .

عرقم می‏گيرد
ـــــــــــــــــــــ

چراغ‏هايی بسيار ... دكمه‏هايی بسيار ...
من « شمع » را فوت می‏كنم می‏خوابم
در پاشدنم
قطره‏های عرق پيشانی‏م
از دكمه‏ی پستان راست او
روز را در چراغ می‏ميراند
اين شمع را پس چه كس می‏گرياند ؟

عُق‏اش از پستانش به ناف
می‏چكد
شمع را فوت می‏كند می‏خوابد
تا هيچ سمت چپی عرقم ننشاند

عرقم
با لج
می‏گيرد .

اين روزها من و توفان
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

بايد مراقب توفانی كه بر صندلی نشسته است بود
توفانی كه تشنه نيست
تنها گاه‏گاهی از سر اتفاق نگاه می‏كند
به‏ليوان‏های ته‏كشيده از آبجو .

پس ديگر از من توقعی مدار !
قسم به همين چند چنگک آويخته
كه بر ديوار بوسه می‏زند ،
تأنی رفتارهای ما
گردابی از آفتاب می‏گيراند .

اين آهنگ « مرا ببوس » را هم بردار !
لبت را بيار
تا شاعرانه زبانی بر ذهن يادگاری‏ات به ‏جا‏ بگذارم ،
كه ديگر از اين ‏به ‏بعد خودت می‏دانی
من كه نيستم می‏گريزم لباس‏هايم را هم در می‏آورم
بادپا _ با تار و پود پوشالی‏م فرياد می‏زنم
با دهانی كه برايت بر گوشه‏ی لبش نوشته‏ام :
« پيشكش به‏دوستی گرامی ، كه دور لب‏های باد ليسيده شد ! »
می گويی : « توفان شده‏ای »
دور لب هايت را بمک !
روی خيال زبانم چند خط درشت بكش !
من ديگر اعتراف های درشت ناكی را به دوش نمی كشم ،
تو الک شده‏ای
به خدا اگر نسپارمت ــ
به چشم‏هاش می‏پاشمت
به خواب‏های خيانت ،
به خواب‏های خيانت كه از درونشان
هميشه غبارهای هندويی با شمايل تو
سر خواهد رسيد
چنگک به‏گلويم خواهد برد
و از گوش‏هام
توفانی كه بی صدا می‏زايد
که _ رام نمی‏كند ،
تنها كاری كه می‏كند اين است كه ديگر
مراقب توفانی نباشم
كه لال در خود نشسته است بر صندلی

و اين صندلی ، ديوار
كه هی با چهره‏ات توفيده‏ی خيالی از باد است .

از آن پس من هميشه با چند خانم زيبا نشسته‏ام
و آبجو سركشيده‏ام
و سرنكشيده هيچ‏كس به خواب‏هام
و ديگر توفانی كه از نگاه كردن خسته است ــ
بعد از تو
كسی را الک نكرده است
تنها كاری كه می‏كند اين است كه گاه‏گاهی بيايد سر ميز ما و
دست بر شانه‏ام بگذارد
به‏شوخی بگويد كه گوش‏هايم غبار گرفته است
من حرف او را كه « گوش‏هايت غبار گرفته است » نمی‏شنوم
و از اين جهت بی‏خودی می‏خندم

اين روزها من و توفان ، هر دو
به يک اندازه
الكی شده ايم .

« مهدى نويد »

http://www.hylit.net/fara

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:4  توسط « مهدی محبی »  | 

« کعبه را دیدن و مردن » ؛ « کورت مارتی »

     او دیواری از تخته ساخته بود . دیوار ، کارخانه را از دایره محدود نگاهش دور می کرد .
     از کارخانه نفرت داشت . از ماشین هایی که در کنار آن ها کار کرده بود ، نفرت داشت . از حرصی که برای گرفتن دستمزد کار کنتراکتی اش می زد ، نفرت داشت . از ...

در صورت تمایل برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:3  توسط « مهدی محبی »  | 

« یک قصه قدیمی » ؛ « هرمز شهدادی »

تقدیم به « جناب آقای آسایش » که از طریق ایشان با این نویسنده _ شب هول _ آشنا شدم

     این را بگویم که یهودی بود . دلم می خواست بلندش کنم . سر کوچه اش کشیک می دادم ، صبح و عصر . تخم جن از خانه پا بیرون نمی گذاشت . هیچ کس از آن سوراخ در نمی آمد . انگار همه در آن خانه مرده بودند ...

در صورت تمایل برای خواند ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:56  توسط « مهدی محبی »  | 

« باران » ؛ « مجدالدین میرفخرایی »

باز باران
                      با ترانه
                                    با گهرهای فراوان
                                                            می خورد بر بام خانه .
من به پشت شیشه ، تنها
                                      ایستاده ،
                                                     در گذرها
                                                                  رودها راه اوفتاده .
شاد و خرم
            یک دو سه گنجشک پرگو ،
                                           باز مردم
                                                      می پرند این سو و آن سو .
می خورند بر شیشه و در
                            مشت و سیلی ،
                                                  آسمان امروز دیگر
                                                                      نیست نیلی .
یادم آرد روز باران
                گردش یک روز دیرین
                                        خوب و شیرین
                                                          توی جنگل های گیلان ؛
کودکی ده ساله بودم
                              شاد و خرم
                                                نرم و نازک
                                                                   چست و چابک .

از پرنده
                  از چرنده
                                      از خزنده
                                                            بود جنگل گرم و زنده .

آسمان آبی چو دریا
                        یک دو ابر اینجا و آنجا
                                                    چون دل من
                                                                        روز روشن .

بوی جنگل تازه و تر ،
                     همچو مستی رمنده
                                      بر درختان می زدی پر
                                                                هر کجا زیبا پرنده .
برکه ها آرام و آبی
                      برگ گل هر جا نمایان
                                               چتر نیلوفر درخشان
                                                                             آفتابی .
سنگ ها از آب جسته
               از خزه پوشیده تن را
                                   بس وزغ آنجا نشسته
                                                       دم به دم در شور و غوغا .
رودخانه
        با دو صد زیبا ترانه
                       زیر پاهای درختان
                                     چرخ می زد ... چرخ می زد
                                                                    همچو مستان .
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
                     نرم و خوش در جوش و لرزه ،
                                            توی آن ها سنگ ریزه
                                                       سرخ و سبز و زرد و آبی .
با دو پای کودکانه
                  می دویدم همچو آهو
                                        می پریدم از سر جو
                                                          دور می گشتم ز خانه .
می پراندم سنگ ریزه
                                  تا دهد بر آب لرزه
                                                              بهر چاه و بهر چاله .
می شکستم " کرده خاله "
                 می کشاندم به پایین
                          شاخه های بیدمشکی
                                     دست من می گشت رنگین
                                                     از تمشک سرخ و مشکین .
می شنیدم از پرنده
                       داستان های زبانی ،
                                                از لب باد وزنده
                                                                 رازهای زندگانی .
هر چه می دیدم در آنجا
                          بود دلکش ، بود زیبا .
                                                        شاد بودم
                                                                      می سرودم :

« روز ، ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بیجان .
این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان ؟!
روز ، ای روز دلارا !
گر دلارایی ست از خورشید باشد .
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبای ست از خورشید باشد ... »

اندک اندک ، رفته رفته ،
         ابرها گشتند چیره
                آسمان گردیده تیره
                         بسته شد رخساره
                                       خورشید درخشان
                                                      ریخت باران ، ریخت باران .
جنگل از باد گریزان
               چرخ ها می زد چو دریا
                                        دانه های گرد باران
                                                         پهن می گشت هر جا .
برق چون شمشیر بران
                        پاره می کرد ابرها را
                                            تندر دیوانه غران
                                                          مشت می زد ابرها را .
روی برکه ، مرغ آبی
                           از میانه ، از کرانه
                                                باشتابی
                                                         چرخ می زد بی شماره .
گیسوی سیمین مه را
                شانه می زد دست باران
                                     بادها با فوت خوانا
                                                          می نمودندش پریشان .
سبزه در زیر درختان
                   رفته رفته گشت دریا
                                         توی این دریای جوشان
                                                                 جنگل وارونه پیدا .
بس دلارا بود جنگل !
             به ! چه زیبا بود جنگل .
                                        بس ترانه ، بس فسانه
                                                         بس فسانه ، بس ترانه .
بس گوارا بود باران
            به ! چه زیبا بود باران .
                       می شنیدم اندر این گوهر فشانی
                                         رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی .

« بشنو از من ، کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی ؛ خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ! هست زیبا ! هست زیبا ! »

« مجدالدین میرفخرایی » ؛ ملقب به « گلچین گیلانی »

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:1  توسط « مهدی محبی »  | 

« يلدای ف.ا.ح.ش.ه » ؛ « پيام يزدانجو »

     روزى كه شيطان تصميم گرفت يلداى ف.ا.ح.ش.ه را بفريبد ، بى‏شک نخستين روزى نبود كه ساعت‏هاى متمادى پشت درهاى خانه‏ى او انتظار مى‏كشيد .
     يلدا يک هفته بود كه از خانه‏اش بيرون نى‏آمده بود . دل‏اش مى‏خواست چند روزى ديگر را هم همين‏طورى سر كند ....

در صورت تمایل برای خواند ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:53  توسط « مهدی محبی »  | 

« ذبیح مصلوب »

زخم هایم
چون اژده های سالخورده
                               دهان گشوده اند
تا آخرین لاشه حجراتم را
در اشتهای وحشی خود فرو برند .

اشک هایم
که از هبوط غمناک شان
بر دامان بیچارگی هایم به ستوه آمده ام
                                                  رهایم نمی کنند .

ای تشنج مرگ
در من حلول کن
تا بار دگر
در انزوای شب زنده داری هایم
                                       خموشانه بمیرم .

من مظهر برهنه شکنجه ام
من ذبیح مصلوب بر چوبه تقدیرم .

« صبور مقدس » ؛ « عبدالرزاق رحی » ؛ « بنگاه ویرایش شاهمامه ، هالند »

|+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:52  توسط « مهدی محبی »  | 

« چند روايت معتبر درباره‌ی كشتن » ؛ « مصطفی مستور »

     خبر مرگ‌مان رفته بوديم فيلم بگيريم . دو هفته قبل از اين كه مرا بياورند اين جا ، خبرش را توی روزنامه‌ات خوانده بودم . كاش نخوانده بودم . من و الياس با هم رفته بوديم . به الياس گفتم نيايد . گفتم حال‌اش بد می‌شود . قبول نكرد . الياس را كه می‌شناسی . از آن بچه‌های قد و يكدنده . گفتم خودم فيلم می‌گيرم و خودم هم با طرف حرف می‌زنم ، احتياجی نيست تو بيايی ...
 

در صورت تمایل برای خواند ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:50  توسط « مهدی محبی »  | 

« قهرمان طبقه‌ی کارگر » ؛ « جان لنون »

از لحظه‌ی به دنیا آمدن وادارت می‌کنند که خود را ناچیز بدانی
فرصتی برای اندیشیدن به تو نمی‌دهند
درد در وجودت با چنان شدتی زبانه می‌کشد که دیگر آن را حس نمی‌کنی

« چه لذتی دارد قهرمان طبقه‌ی کارگر بودن »

در خانه آزارت می‌دهند و در مدرسه کتک‌ات می‌زنند
اگر باهوش باشی از تو متنفر می‌شوند و اگر نادان باشی خوارت می‌شمرند
آن‌قدر اطاعت می‌کنی که دیوانه می‌شوی و سر از قوانین‌شان در نمی‌آوری

« چه لذتی دارد قهرمان طبقه‌ی کارگر بودن »

بعد ، وقتی بیست سال آزگار شکنجه‌ات دادند و از تو زهر چشم گرفتند ،
چنان از ترس انباشته می‌شوی که دیگر انگار بر دست و پای‌ات حتی اختیاری
                                                                                             نداری

« چه لذتی دارد قهرمان طبقه‌ی کارگر بودن »

با مذهب و س.ک.س و تلویزیون تخدیرت می‌کنند
خود را به غایت باهوش و آزاد و فراتر از محدودیت‌های طبقه‌ات می‌دانی
ولی به چشم من هنوز هم چیزی نیستی به جز همان رعیت تو سری خورده

« چه لذتی دارد قهرمان طبقه‌ی کارگر بودن »

به تو می‌گویند که هنوز آن بالا بالاها برای تو جا هست
ولی اگر می‌خواهی تو هم به آن مردم عرش‌نشین شبیه باشی
شرط‌‌اش این است که بتوانی با خنده‌ای بر لبان‌ات آدم بکشی

« چه لذتی دارد قهرمان طبقه‌ی کارگر بودن »

اگر تو هم می‌خواهی قهرمان باشی راه مرا دنبال کن
اگر تو هم می‌خواهی قهرمان باشی تنها باید راه مرا دنبال کنی

توضیح : این شعر در آلبوم The Times قرار دارد که از سیاسی ترین و صریح ترین آثار « جان لنون » می باشد .

https://salam-democrat.com/spip.php?article17773

 سلام بر دوستان

متاسفانه روز یک شنبه ای که گذشت در شرکت برای یکی از همکاران و کارگران این مرز و بوم اتفاق دلخراشی افتاد و بر اثر رفتن دست ایشان به زیر Snubber ، سه تا از انگشتان ایشان در زیر غلطک له شد و شکست

از همه دوستان تقاضا دارم برای ایشان دعا کنند  که انشاالله عمل ایشان موفقیت آمیز بوده باشد و هر چه زودتر شاهد سلامتی ایشان باشیم

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:30  توسط « مهدی محبی »  | 

کودکان
 

قلب من
به تمام کودکان شرور و ناآرام
عشق می ورزد
 
آن هایی که هیچکس دوستشان ندارد
آن هایی
که هیچکس درکشان نمی کند .
 
اما
آن ها عشق را می دانند !
بیش از من
بیش از تو
 
می دانی !
گل های نادر
همیشه در ناهنجار ترین نقطه ی کوه
و در دهشتناک ترین شرایط
می رویند !
 
و قلب من
برای آن هاست
که می تپد !

« تووه دیت لیوسن » ؛ مترجم : « علی طبیب زاده »

http://www.maniha.com

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:42  توسط « مهدی محبی »  | 

« پتیاره » ؛ « سیاوش بری رانی »

     با بلوغ همه چیز حتی بوی بدن آدم تغییر می‌كند و تازه خیلی علامت‌ها و اتفاق‌ها برای آدم معنی‌دارتر می‌شود . دیگر شنیدن خیلی از دیالوگ‌ها و برخوردهای اجتماعی یا دیدن نگاه‌ها و اشاره‌ها ، بی معنی و عجیب نمی‌شود . بلوغ آدم را وارد لانه‌ی مورچه‌ها می‌كند و می‌گوید كه مدام باید به دنبال شیرینی رفت و به دستش آورد و شاید اگر شد برای بعدها ذخیره‌اش كرد . در عوض اعصاب آدم از چیزهای جدیدی خرد می‌شود كه قبلا پشیزی ارزش نداشت . احساس‌های دوگانه‌ای در مقابل خیلی‌ها به آدم دست می‌دهد . ناموس ، پرستیدنی می‌شود اما با دوست دختر خیلی چیزها را می‌شود گفت و خیلی كارها را می‌شود كرد .

در صورت تمایل برای خواند ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:2  توسط « مهدی محبی »  | 

« شیطان » ؛ « جبران خلیل جبران »

     مردم ، پدر صمعان را در مسایل روحانی و الهی راهنمای خود می دانستند چرا که او در زمینه ی گناهان صغیره و کبیره صاحب نظر و بسیار مطلع بود و اسرار بهشت و دوزخ و برزخ را خوب می شناخت .
     ماموریت پدر صمعان در لبنان شمالی این بود که از دهی به ده دیگر برود ، موعظه کند و مردم را از بیماری روحانی گناه شفا ببخشد و آن ها را از دام هولناک شیطان نجات دهد . جناب کشیش همیشه با شیطان در جنگ بود . دهقانان به این کشیش احترام می گذاشتند و به او افتخار می کردند و همیشه مشتاق آن بودند که پند و اندرزهای او را با طلا و نقره بخرند . همیشه هنگام درو بهترین بخش محصول خود را به او هدیه می دادند .

در صورت تمایل برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:44  توسط « مهدی محبی »  | 

چند شعر از « مینو نصرت »


1

پپیراهنی از دریا می پوشم
یک مشت آفتابگردان
بر صورتم می پاشم و
به قحطی
فردا
پای می نهم

۲

تشنگی بزرگ شده است
هم قد تنها ئی ها
هم عرض شانه ها
هم سن موهایم
حرفی برای گفتن
اگر نیست
تشنگی زبان باز کرده است
و چشمه
چقدر ... دور به دنیا آمده
گرد باد است این که می چر خاند
گویائی ام را به آسمان
عطشم را بر زمین می پاشد
که قبیله ی آب
از حاشیه ی ما عبور می کند
دیوار ها هنوز ایستاده اند
من
حرفی برای گفتن ندارم
جز لبانم
که تکیه بر خاک داده و آب می خواهد .


۳

به هوای تو
تا نیلوفر
دویدم
او
آموخته بود مرداب را
من
فرو رفتم .


۴

در اشتیاق عطش
کم کم کویر می شوم
با جست و خیز بارانی ات
تنها
من و تو
راز دیوار ها را گشوده ایم
تشنگان
دیریست
رویای آب را از خاطر برده اند .


* * * * * * * * * * * *

می خواهم
آنقدر مقابل این مترسک های هیز
برهنه
برقصم
تا فصل خرمن بگذرد
و چینه دان آسمان
پرشود از پرنده

http://www.ketabeshear.com/april08/minooNosrat.htm

|+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:7  توسط « مهدی محبی »  | 

« بی خوابی » ؛ « ويرخيليو پينی يرا »

 

مرد زود به رخت خواب می رود اما خوابش نمی برد . غلت می زند . ملحفه ها را می اندازد . سيگاری روشن می كند . كمی مطالعه می كند . دوباره چراغ را خاموش می كند . اما باز نمی تواند بخوابد . ساعت سه صبح بلند می شود . در خانه ی دوست و همسايه اش را می زند و پيش او درد دل می كند و به او می گويد كه خوابش نمی برد . از او راهنمایی می خواهد . دوستش پيشنهاد می كند كه قدمی بزند . شايد خسته شود . بعد بايد فنجانی جوشانده ی برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند . همه ی اين كارها را می كند اما باز خوابش نمی برد . بلند می شود اين بار به سراغ پزشک می رود . پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد بازهم نمی تواند بخوابد . ساعت شش صبح رولوری را پر می كند و مغز خود را می پكاند . مرد مرده است اما هنوز خوابش نمی برد . بی خوابی خيلی بد پيله است .

« اسدالله امرایی »

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:45  توسط « مهدی محبی »  | 

دو شعر از « صمصام کشفی »
 

« واژه ها »

نوشته بودم ،
من همه ی این واژه ها را نوشته بودم پیش از این .
من این همه واژه ی پیش از این نوشته را
                                                     یک جا
در جمله یی گنجانده بودم
و آن جمله پر از واژه را
برای شما خوانده بودم
و آن همه برای شما خوانده را
بارها بر زبان رانده بودم
و آن همه بر زبان رانده را ...
آه ... !

ترس من این است که آن همه برزبان رانده را
در پی ی کابوسی هول ناک
از خود رانده باش ام
و حالا
با دهان خشک و سبوی تهی
املای آب را
چه گونه به خاطر بیاورم ؟


* * * * *

« تابلو »

طبل ها خاموش
تیغ ها کند و سرافکنده
نیزه ها کج
زره ها روی زمین ، پخش
اسب ها پی شده

سواران خسته
سرها بر زانو
کومه ها در آتش

آنک
صدای پای زنی
در سکوت غروب

« از سر دیوار » ؛ « صمصام کشفی » ؛ « نشر پرسا » ؛ « مریلند ، آمریکا »

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:25  توسط « مهدی محبی »  | 

« به خدا ، آدم دلش می گیرد » ؛ نوشته « هرمز شهدادی »

      به خدا قسم ، غمم گفتنی نیست . از سر کار برگشته بودم . خسته بودم . گفتم یک استکان چای می خورم ، بلند می شوم وضو می سازم ، نماز می خوانم و می خوابم . هنوز در خانه را درست باز نکرده بودم که دیدم .... .

در صورت تمایل برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:18  توسط « مهدی محبی »  | 

 
offshore